|
تنها به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند
|
|
|
|
باتو بودن مهندسی افرینش یک عشق است آنجا که در تصادف ناگریز دو نگاه اولین بوسه زیر بنای ساختمان دنیایی ست که برای دوست داشتنمان می سازیم
با تو بودن تحول خلاق یک عشق است که با بیگ بنگ دو احساس انفجار زیبایی می شود تا در مسیر تکامل عاشقانه خود ستاره ترین خاطره های با هم بودن را نقاشی شاهکاری کند برآسمان شبانه تنهایی برگرفته از بوسه قدیمی
آدم ِ دلتنگ، بهقدر تمام دلتنگیهایش، مرگ در چنته دارد؛ هرچه دلتنگتر، بهتر. نوستالژی ِ تمام قدمزدنها. خیابانهای دور و دراز ، عبورهای نصف جهان، سکوی همیشگی که نمی دانم در میان یک پارک بود یا بیابان... بگو بین تمام این بهشتهای همیشه و جهنمهای امروز، کجا پنجشنبهای دلگیرتر از این شهر دارد؟ کجا اینهمه تنهایی را فقط میشود توی خودت ریخت؟ فکر نکن که این، نعمت ِ دوردستهاست، نه! روزهای زیادی بودهاست که همین دلتنگی لعنتی، میان خوشیها گم شده، و یک روز دیدهای که حتی فرصتی نداشتی یک دل ِ سیر، دلتنگ باشی. کسی آنجا ترسِ نتوانستن دارد و من اینجا هراس ِ اینکه یک روز از خواب بیدار بشوم و ببینم که رفته باشد ... ولی بگو کجا وقتی که خیابانی را یک شبه، یکطرفه اعلام میکنند، دلت خواهد گرفت از اینکه روزگاری در مسیر ِ ممنوع خیابان، کسی را داشتهای؟
من امده بودم که شعر هایم را برای تو بگویم
واژه هایم را کنار تو گم کنم و تو را میان واژه ها پیدا کنم آمده بودم که خیالم را با تو ببافم و کلافهای سر در گم وجودم را .. به عشق رسیدن به دستهای تو .. باز کنم من امده بودم که یخبندان قلبم را میان هرم نفسهای تو آب کنم وثانیه ها را هر روز و هر ساعت برای دیدن تو بی تاب کنم من امده بودم که.............
eli 21/10/90 دلم می شکند می ریزد
از سکوت طولانیت یک چیزی وجودم را میخراشد وبعد جا خوش میکند در گلویم شاید شبیه ترس .. نه اه می کشم و نه فریاد میزنم تنها چشمانم را میبندم تا ته تهش تا ان تاریکی های محض که وجودم را می لرزاند وبعد بی صدا دور میشوم ..خودم را می سپارم به دل اشوبه ی قلبم و تو رانیز .. غرق میشویم بگذار کسی نفهمد /نداند آخرین جرعه از بازمانده احساسم قطره اشکی بود که باید بدرقه راهم میکردم
e l i ۰۹/۹۰ ببین چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را میخواهم ....نه یک بوسه همین که بیایی از کنارم رد شوی ...کافیست..... مرا به ارامش می رساند...حتی.. اص ط ک ا ک سایه هایمان
دانلــــــــــــــــود
به سکوت این حوالی عادت میکنم و اگر بگویم به اشکهایی که جای تو گونه هایم را خواهند بوسیدنیز.. دروغ مضحکیست بگذار من باشم و گذشتن از تمام لحظه هایی که تمام شدند یا هرگز نخواهند امد دلم تنگ می شود برای چشمانی که دیگر نمیبیند برای قلبی که دیگرنمی تپد برای واژه هایی که دیگر جمله نمی شود دلم تنگ میشود ...... برای روزهایی که دستانت عطر مرا دوست داشت و برای برهنگی چشمانت وقتی بغض داشت دلم تنگ میشود برای همه ی سطر هایی که ننوشته ماند و برای دلتنگی هایی که مرا از نبودنت ترساند ... دلم تنگ می شود گاهی به من حق بده
e l i i 7 december 2011 راه از باریکی ، دیگر نیست شده
ایستگاه دلم برای تنگ شدن دیگر جا ندارد باید امشب سوار اولین قطار شوم به مقصد آغوش تو
سلام ناتمام من ببخش مرا اگر نوشته هایم وزن وقافیه شان را گم کردند چون گاهی من آنقدر در یاد تو غرق شده بودم که قافیه شان رافراموش کردم ویا گاهی شعرهایم در برابر نام تو کم آوردند و به احترامت سکوت کردند من فقط خواستم از تو بنویسم بگذار هزاران بار تکرارت کنم در تک تک واژه های نوشته و نانوشته ی ذهنم که تو به تنهایی زیبایی .....بی هیچ وزن وقافیه ای eli
|